تبليغاتX
yin o yang -

 

".... تنهابودن نه فقط راه تو است به سوی حقیقت، راه همگان است. این تنها راه است. تمام

 

رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است. نخست: زندگی خودش برای خود یک دلیل است.

 

لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی، به راهی خطا رفته ای.

 

 

تنهایی بیمارگونه است؛ تنهابودن زیباست، بسیار زیبا.


 

می گویی، " ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم."

 

این تمام شغل من است: که مردم را بیشتر و بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم. ولی به یاد داشته

 

باش: احساس تنهایی کردن، تنهابودن نیست. تفاوت بسیار ظریف است، ولی باید بطور روشن

 

درک شود: وقتی احساس تنهایی می کنی، دلت برای کسی تنگ می شود؛ وقتی دلت برای کسی

 

تنگ نشود، بلکه خودت را یافته باشی، آنوقت تنها خواهی بود ولی احساس تنهایی نخواهی کرد.

و تنهابودن بسیار زیباست. تمام قید ها و زنجیرها ازبین رفته است، تمام روابط ناپدید شده اند،

 

هیچ چیز معرفت تو را آلوده نکرده است. مانند یک درخت سدرلبنانی تنها ایستاده ای، بلند و

 

رشید در آسمان سربرافراشته ای؛ و هرچه بالاتر بروی تنهابودنت بیشتر و بیشتر می شود.


بنابراین اگر با بودن در اینجا بیشتر وبیشتر احساس تنهایی می کنی، خوب است. ولی می دانم که

 

واژه ای نادرست به کار برده ای، می خواستی بگویی "بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم" اگر

 

احساس تنهابودن داشتی، شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی __ آن شعفی که فقط

 

آزادی می تواند آن را بیاورد، سروری که از درون هسته ی درونی خودت برمی خیزد. و چون

 

اینک خودت را شناخته ای، می دانی که مرگی وجود ندارد، پس نیازی به هیچ امنیت و هیچ

 

حفاظی نیست.

 

عشق از همین تنهابودن برمی خیزد __ تعجب می کنی وقتی این را می شنوی __ زیرا تنها

 

انسانی که سرشار از خوشی است می تواند عشق بورزد. فقط انسانی که از سرور بسیار

 

سرشار است می تواند سهیم شود و به کسی هدیه ای بدهد. عشق چیزی جز یک سهیم شدن

 

مسرت و شادی نیست __ ولی تو نخست باید مرکز وجودت را بیابی.

تنهایی بیماری است و باید ازبین برود؛ تنهابودن یک انقلاب عظیم است __ آزادی از همه،

 

وابسته نبودن به هیچ چیز، بدون اینکه روی چیزی تثبیت شده باشی. تو برای خودت کفایت می

 

کنی: نیاز به هیچ چیز دیگری نیست.

به یاد دیدار اسکندر کبیر با دیوژن افتادم. دیوژن عادت داشت برهنه بگردد.

خارج از هندوستان، شاید او تنها کسی باشد که بتوان او را با ماهاویرا مقایسه کرد.

در هندوستان مرشدان بسیاری بوده اند که برهنه زندگی کرده اند، ولی غرب فقط یک نفر را می

 

شناسد: دیوژن. و آنان او را نادیده گرفته اند، فلسفه اش را نادیده گرفته اند. ولی او چنان انسان

 

نادری بود که حتی اسکندرکبیر هم می خواست با او دیدار کند، زیرا داستان های زیبایی در

 

مورد این مرد شنیده بود.

او شنیده بود که دیوژن در روز با چراغی روشن در دست، در شهر پرسه می زند. و هرگاه

 

کسی از او سوال می کرد که "این چه کار بی معنی است؟ اول اینکه برهنه هستی و دوم اینکه

 

در روز به این روشنی با چراغ روشن در شهر می گردی؟" دیوژن عادت داشت بگوید، "من

 

برهنه هستم زیرا که لباس یک وابستگی بود. من باید از کسی درخواست می کردم و این را

 

دوست ندارم. و فقط چند سال طول کشید تا من به تغییرات فصل خو گرفتم، درست مانند

 

حیوانات. اینک تابستان را احساس نمی کنم، باران را احساس نمی کنم، زمستان را احساس نمی

 

کنم، بلکه برعکس از تغییرات فصل ها لذت می برم. و این چراغ روشن را به این دلیل حمل می

 

کنم که به دنبال انسان اصیل هستم. می خواهم چهره ی همه را ببینم که آیا نقاب است یا نه."

و مردم از او می پرسیدند، "آیا کسی را با چهره ی اصیل یافته ای؟"

او گفت، "هنوز نه."

اسکندر شنیده بود که او در ابتدا یک کاسه ی گدایی حمل می کرد __ درست مانند گوتام بودا.

 

یک روز چون تشنه بود به سمت رودخانه رفت. تابستانی داغ بود و او بسیار تشنه؛

و همچنانکه به رودخانه نزدیک می شد، سگی دوان دوان از کنارش رد شد و به درون رودخانه

 

پرید و شروع کرد به نوشیدن آب.

دیوژن فکر کرد، "عالی است! نه هیچ کاسه ای و نه هیچ چیز. او پشت سر من بود و از من جلو

 

زد. اگر یک سگ بتواند بدون کاسه ی گدایی زندگی کند، این دون شرافت من است که کاسه ی

 

 

گدایی را حمل کنم." نخست آن کاسه را به درون رودخانه پرتاب کرد و سپس به رودخانه پرید،

 

مانند آن سگ، و آب نوشید. گفته بود، "چه لذتی داشت!"

اسکندر چنین داستان هایی در مورد او شنیده بود. پس وقتی که به هندوستان می آمد و در راه

 

شنید که دیوژن در آن نزدیکی ها در کنار رودخانه ای زندگی می کند، اسکندر توقف کرد و

 

گفت، "می خواهم این مرد را ببینم. نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم. در مورد او خیلی

چیزها شنیده ام."

صبح بود، یک صبح زمستانی و خورشید در حال طلوع بود. دیوژن روی ساحل رودخانه دراز

 

کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. وقتی اسکندر به او نزدیک شد، او حتی نایستاد. اسکندر

 

گفت، "من خیلی چیزها در مورد تو شنیده ام و عاشق تمام آن لطایف در زندگی تو هستم. می

 

خواستم تو را ببینم و فقط با دیدن تو احساس می کنم که تو انسان زیبایی هستی."

دیوژن بدنی بسیار زیبا داشت، تقریباٌ مانند مجسمه ها. و او چنان شادمان بود که اسکندر گفت،

 

"مایلم هدیه ای به تو بدهم. تو فقط درخواست کن: هرچه که بخواهی! خجالت نکش. هرچه که

 

بخواهی __ حتی اگر تمام پادشاهی مرا بخواهی__ به تو خواهم داد."

دیوژن خندید و گفت، "این چیزی نیست که من از خواستنش خجالت بکشم. من از تو چیز دیگری

 

خواهم خواست.... برای همین است که خجالت می کشم بگویم."

اسکندر گفت، "تو فقط بگو."

دیوژن گفت، "فقط قدری کنار بایست، زیرا تو مانع رسیدن نور آفتاب به من می شوی و من دارم

 

حمام آفتاب می گیرم و حالا وقت ملاقات با من نیست." و چشمانش را بست.

این تنها چیزی بود که او از یک فاتح جهان درخواست کرده بود. اسکندر می باید در برابر او

 

احساس حقارت کرده باشد. او ابداٌ توجهی به پادشاهی اسکندر نداشت، و با این وجود خجالت

 

می کشید که چنین درخواست کوچکی از او بکند: "فقط قدری کنار بایست. دارم حمام آفتاب می گیرم."

 

چنین مردمی زیبایی تنهابودن را شناخته اند. آنان ازهیچ چیز گرانبار نیستند. من نمی گویم که شما

 

باید برهنه باشید و باید تمام دارایی هایتان را دور بریزید. گاه گاهی یک دیوژن خوب است. ولی

 

به یقین به شما می گویم که نباید تصاحبگر باشید. دارایی ها مهم نیستند، شما نباید تصاحبگر باشید.

 

می توانید از تمام چیزهایی که جهان هستی در دسترس قرار داده استفاده کنید __ ولی به آن ها

 

وابسته نباشید.

من در تمام دنیا بخاطر آن نودوسه رولزرویس محکوم شده ام __ ولی هیچکس به خودش

 

زحمت نداده تا توجه کند که من به عقب نگاه نکرده ام تا ببینم برسر آن نودوسه رولزرویس چه

 

آمده است! می توانی تمام دنیا را در دست داشته باشی؛ ولی نکته ی واقعی این است: وابسته

 

نباش. من هرگز به عقب نگاه نکرده ام.

تعدادی از سالکین حتی چند تا از آن رولزرویس ها را خریداری کرده اند با این فکر که اگر من

 

۰به آن ها نیاز پیدا کردم بتوانند دوباره آن ها را به من هدیه بدهند. آنان برای من نامه

نوشته اند و تلفن زده اند که، " ما یکی از آن اتوموبیل ها را داریم و از آن استفاده نمی کنیم.

آن را نگه داشته ایم: اگر آن را بخواهید..."

گفتم، "آنچه رفته، رفته است. از آن استفاده کنید؛ از آن لذت ببرید. فقط به یاد داشته باشید که

 

مرشد شما هرگز برای هیچ چیز به عقب نگاه نکرد."

نکته ی واقعی این نیست که شما هیچ چیز را مالک نباشید __ فقط تصاحبگر نباشید. از همه چیز

 

این دنیا لذت ببرید __ برای شما است؛ ولی طوری لذت ببرید که از لحظه لذت می برید __ آن

 

را تصاحب نکنید. مانند آن دو مرد مست نباشید که در شبی که ماه تمام در آسمان بود در کنار

 

درختی دراز کشیده بودند و از نور ماه لذت می بردند. یکی از آنان گفت، "گاهی فکر می کنم که

 

ماه را بخرم." دیگری گفت، "فراموشش کن، چون من آن را نمی فروشم!"

فقط لذت ببرید __ چرا زحمت خرید و فروش را بکشید؟

تنهابودن تو یک تجربه ی عمیق و درونی است. این تجربه ی معرفت خودت است.

حتی سایه ای از دردو رنج در آن نیست. سرور خالص است، برکت خالص است: گویی که

 

خداوند برتو بارش دارد. فقط وقتی تنها هستی خداوند برتو بارش می کند __ فقط آنوقت.

بنابراین، ماتوالا، به یاد بسپار که این تنها راه به سرور است، به آزادی، به حقیقت،

به خداگونگی، به زندگی ابدی. به هیچ چیز معتاد نشو و از نظر روانی روی هیچ چیز تثبیت نشو

 

__ چه پدر باشد و چه مادر و چه دوست.

هروقت مردمی را می بینم که روی چیزی تثبیت شده اند __ و کمتر مردمی هستند که چنین

 

نباشند __ همیشه به یاد کودکان خردسال در ایستگاه های راه آهن و یا در فرودگاه ها می افتم که

 

عروسکشان را با خود حمل می کنند __ کثیف و بدبو و روغنی: مانند ایتالیایی هایی که

پر از اسپاگتی هستند! ولی آنان به این عروسک ها می چسبند و بدون آن ها نمی توانند بخوابند.

 

هرکجا بروند باید آن عروسک را باخود ببرند.

شما نیز عروسک های خودتان را دارید، ولی آن ها مریی نیستند. برای کودکان خردسال خوب

 

است ولی فرد باید از این حالت روانی کودکانه بیرون بیاید، باید بیشتر بالغ شود.

هیچ کاتولیکی نمی تواند بالغ باشد، هیچ فرد مذهبی نمی تواند بالغ باشد، زیرا همیشه آن عروسک

 

__خدا__ بالای سر اوست. آنان نمی توانند بدون یک فرضیه ی کاذب، بدون یک دروغ زندگی

 

کنند. ولی دروغ ها کمک می کنند __ نوعی تسلی به شما می دهند. جویای تسلی و تسلیت یافتن

 

یعنی عقب مانده بودن. از این عقب ماندگی بیرون بیا و بالغ شو."

گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987

ترجمه محسن خاتمی

+ نوشته شده توسط yin o yang در و ساعت |