تبليغاتX
yin o yang

 

".... تنهابودن نه فقط راه تو است به سوی حقیقت، راه همگان است. این تنها راه است. تمام

 

رویکرد تو از همان آغاز اشتباه بوده است. نخست: زندگی خودش برای خود یک دلیل است.

 

لحظه ای که دیگری را دلیل زنده بودنت کنی، به راهی خطا رفته ای.

 

 

تنهایی بیمارگونه است؛ تنهابودن زیباست، بسیار زیبا.


 

می گویی، " ولی حالا، با شما، من بیشتر و بیشتر احساس تنهایی می کنم."

 

این تمام شغل من است: که مردم را بیشتر و بیشتر به سمت تنها بودن سوق دهم. ولی به یاد داشته

 

باش: احساس تنهایی کردن، تنهابودن نیست. تفاوت بسیار ظریف است، ولی باید بطور روشن

 

درک شود: وقتی احساس تنهایی می کنی، دلت برای کسی تنگ می شود؛ وقتی دلت برای کسی

 

تنگ نشود، بلکه خودت را یافته باشی، آنوقت تنها خواهی بود ولی احساس تنهایی نخواهی کرد.

و تنهابودن بسیار زیباست. تمام قید ها و زنجیرها ازبین رفته است، تمام روابط ناپدید شده اند،

 

هیچ چیز معرفت تو را آلوده نکرده است. مانند یک درخت سدرلبنانی تنها ایستاده ای، بلند و

 

رشید در آسمان سربرافراشته ای؛ و هرچه بالاتر بروی تنهابودنت بیشتر و بیشتر می شود.


بنابراین اگر با بودن در اینجا بیشتر وبیشتر احساس تنهایی می کنی، خوب است. ولی می دانم که

 

واژه ای نادرست به کار برده ای، می خواستی بگویی "بیشتر و بیشتر احساس تنهایی دارم" اگر

 

احساس تنهابودن داشتی، شعف و شادمانی عظیمی در خودت می یافتی __ آن شعفی که فقط

 

آزادی می تواند آن را بیاورد، سروری که از درون هسته ی درونی خودت برمی خیزد. و چون

 

اینک خودت را شناخته ای، می دانی که مرگی وجود ندارد، پس نیازی به هیچ امنیت و هیچ

 

حفاظی نیست.

 

عشق از همین تنهابودن برمی خیزد __ تعجب می کنی وقتی این را می شنوی __ زیرا تنها

 

انسانی که سرشار از خوشی است می تواند عشق بورزد. فقط انسانی که از سرور بسیار

 

سرشار است می تواند سهیم شود و به کسی هدیه ای بدهد. عشق چیزی جز یک سهیم شدن

 

مسرت و شادی نیست __ ولی تو نخست باید مرکز وجودت را بیابی.

تنهایی بیماری است و باید ازبین برود؛ تنهابودن یک انقلاب عظیم است __ آزادی از همه،

 

وابسته نبودن به هیچ چیز، بدون اینکه روی چیزی تثبیت شده باشی. تو برای خودت کفایت می

 

کنی: نیاز به هیچ چیز دیگری نیست.

به یاد دیدار اسکندر کبیر با دیوژن افتادم. دیوژن عادت داشت برهنه بگردد.

خارج از هندوستان، شاید او تنها کسی باشد که بتوان او را با ماهاویرا مقایسه کرد.

در هندوستان مرشدان بسیاری بوده اند که برهنه زندگی کرده اند، ولی غرب فقط یک نفر را می

 

شناسد: دیوژن. و آنان او را نادیده گرفته اند، فلسفه اش را نادیده گرفته اند. ولی او چنان انسان

 

نادری بود که حتی اسکندرکبیر هم می خواست با او دیدار کند، زیرا داستان های زیبایی در

 

مورد این مرد شنیده بود.

او شنیده بود که دیوژن در روز با چراغی روشن در دست، در شهر پرسه می زند. و هرگاه

 

کسی از او سوال می کرد که "این چه کار بی معنی است؟ اول اینکه برهنه هستی و دوم اینکه

 

در روز به این روشنی با چراغ روشن در شهر می گردی؟" دیوژن عادت داشت بگوید، "من

 

برهنه هستم زیرا که لباس یک وابستگی بود. من باید از کسی درخواست می کردم و این را

 

دوست ندارم. و فقط چند سال طول کشید تا من به تغییرات فصل خو گرفتم، درست مانند

 

حیوانات. اینک تابستان را احساس نمی کنم، باران را احساس نمی کنم، زمستان را احساس نمی

 

کنم، بلکه برعکس از تغییرات فصل ها لذت می برم. و این چراغ روشن را به این دلیل حمل می

 

کنم که به دنبال انسان اصیل هستم. می خواهم چهره ی همه را ببینم که آیا نقاب است یا نه."

و مردم از او می پرسیدند، "آیا کسی را با چهره ی اصیل یافته ای؟"

او گفت، "هنوز نه."

اسکندر شنیده بود که او در ابتدا یک کاسه ی گدایی حمل می کرد __ درست مانند گوتام بودا.

 

یک روز چون تشنه بود به سمت رودخانه رفت. تابستانی داغ بود و او بسیار تشنه؛

و همچنانکه به رودخانه نزدیک می شد، سگی دوان دوان از کنارش رد شد و به درون رودخانه

 

پرید و شروع کرد به نوشیدن آب.

دیوژن فکر کرد، "عالی است! نه هیچ کاسه ای و نه هیچ چیز. او پشت سر من بود و از من جلو

 

زد. اگر یک سگ بتواند بدون کاسه ی گدایی زندگی کند، این دون شرافت من است که کاسه ی

 

 

گدایی را حمل کنم." نخست آن کاسه را به درون رودخانه پرتاب کرد و سپس به رودخانه پرید،

 

مانند آن سگ، و آب نوشید. گفته بود، "چه لذتی داشت!"

اسکندر چنین داستان هایی در مورد او شنیده بود. پس وقتی که به هندوستان می آمد و در راه

 

شنید که دیوژن در آن نزدیکی ها در کنار رودخانه ای زندگی می کند، اسکندر توقف کرد و

 

گفت، "می خواهم این مرد را ببینم. نمی خواهم این فرصت را از دست بدهم. در مورد او خیلی

چیزها شنیده ام."

صبح بود، یک صبح زمستانی و خورشید در حال طلوع بود. دیوژن روی ساحل رودخانه دراز

 

کشیده بود و حمام آفتاب می گرفت. وقتی اسکندر به او نزدیک شد، او حتی نایستاد. اسکندر

 

گفت، "من خیلی چیزها در مورد تو شنیده ام و عاشق تمام آن لطایف در زندگی تو هستم. می

 

خواستم تو را ببینم و فقط با دیدن تو احساس می کنم که تو انسان زیبایی هستی."

دیوژن بدنی بسیار زیبا داشت، تقریباٌ مانند مجسمه ها. و او چنان شادمان بود که اسکندر گفت،

 

"مایلم هدیه ای به تو بدهم. تو فقط درخواست کن: هرچه که بخواهی! خجالت نکش. هرچه که

 

بخواهی __ حتی اگر تمام پادشاهی مرا بخواهی__ به تو خواهم داد."

دیوژن خندید و گفت، "این چیزی نیست که من از خواستنش خجالت بکشم. من از تو چیز دیگری

 

خواهم خواست.... برای همین است که خجالت می کشم بگویم."

اسکندر گفت، "تو فقط بگو."

دیوژن گفت، "فقط قدری کنار بایست، زیرا تو مانع رسیدن نور آفتاب به من می شوی و من دارم

 

حمام آفتاب می گیرم و حالا وقت ملاقات با من نیست." و چشمانش را بست.

این تنها چیزی بود که او از یک فاتح جهان درخواست کرده بود. اسکندر می باید در برابر او

 

احساس حقارت کرده باشد. او ابداٌ توجهی به پادشاهی اسکندر نداشت، و با این وجود خجالت

 

می کشید که چنین درخواست کوچکی از او بکند: "فقط قدری کنار بایست. دارم حمام آفتاب می گیرم."

 

چنین مردمی زیبایی تنهابودن را شناخته اند. آنان ازهیچ چیز گرانبار نیستند. من نمی گویم که شما

 

باید برهنه باشید و باید تمام دارایی هایتان را دور بریزید. گاه گاهی یک دیوژن خوب است. ولی

 

به یقین به شما می گویم که نباید تصاحبگر باشید. دارایی ها مهم نیستند، شما نباید تصاحبگر باشید.

 

می توانید از تمام چیزهایی که جهان هستی در دسترس قرار داده استفاده کنید __ ولی به آن ها

 

وابسته نباشید.

من در تمام دنیا بخاطر آن نودوسه رولزرویس محکوم شده ام __ ولی هیچکس به خودش

 

زحمت نداده تا توجه کند که من به عقب نگاه نکرده ام تا ببینم برسر آن نودوسه رولزرویس چه

 

آمده است! می توانی تمام دنیا را در دست داشته باشی؛ ولی نکته ی واقعی این است: وابسته

 

نباش. من هرگز به عقب نگاه نکرده ام.

تعدادی از سالکین حتی چند تا از آن رولزرویس ها را خریداری کرده اند با این فکر که اگر من

 

۰به آن ها نیاز پیدا کردم بتوانند دوباره آن ها را به من هدیه بدهند. آنان برای من نامه

نوشته اند و تلفن زده اند که، " ما یکی از آن اتوموبیل ها را داریم و از آن استفاده نمی کنیم.

آن را نگه داشته ایم: اگر آن را بخواهید..."

گفتم، "آنچه رفته، رفته است. از آن استفاده کنید؛ از آن لذت ببرید. فقط به یاد داشته باشید که

 

مرشد شما هرگز برای هیچ چیز به عقب نگاه نکرد."

نکته ی واقعی این نیست که شما هیچ چیز را مالک نباشید __ فقط تصاحبگر نباشید. از همه چیز

 

این دنیا لذت ببرید __ برای شما است؛ ولی طوری لذت ببرید که از لحظه لذت می برید __ آن

 

را تصاحب نکنید. مانند آن دو مرد مست نباشید که در شبی که ماه تمام در آسمان بود در کنار

 

درختی دراز کشیده بودند و از نور ماه لذت می بردند. یکی از آنان گفت، "گاهی فکر می کنم که

 

ماه را بخرم." دیگری گفت، "فراموشش کن، چون من آن را نمی فروشم!"

فقط لذت ببرید __ چرا زحمت خرید و فروش را بکشید؟

تنهابودن تو یک تجربه ی عمیق و درونی است. این تجربه ی معرفت خودت است.

حتی سایه ای از دردو رنج در آن نیست. سرور خالص است، برکت خالص است: گویی که

 

خداوند برتو بارش دارد. فقط وقتی تنها هستی خداوند برتو بارش می کند __ فقط آنوقت.

بنابراین، ماتوالا، به یاد بسپار که این تنها راه به سرور است، به آزادی، به حقیقت،

به خداگونگی، به زندگی ابدی. به هیچ چیز معتاد نشو و از نظر روانی روی هیچ چیز تثبیت نشو

 

__ چه پدر باشد و چه مادر و چه دوست.

هروقت مردمی را می بینم که روی چیزی تثبیت شده اند __ و کمتر مردمی هستند که چنین

 

نباشند __ همیشه به یاد کودکان خردسال در ایستگاه های راه آهن و یا در فرودگاه ها می افتم که

 

عروسکشان را با خود حمل می کنند __ کثیف و بدبو و روغنی: مانند ایتالیایی هایی که

پر از اسپاگتی هستند! ولی آنان به این عروسک ها می چسبند و بدون آن ها نمی توانند بخوابند.

 

هرکجا بروند باید آن عروسک را باخود ببرند.

شما نیز عروسک های خودتان را دارید، ولی آن ها مریی نیستند. برای کودکان خردسال خوب

 

است ولی فرد باید از این حالت روانی کودکانه بیرون بیاید، باید بیشتر بالغ شود.

هیچ کاتولیکی نمی تواند بالغ باشد، هیچ فرد مذهبی نمی تواند بالغ باشد، زیرا همیشه آن عروسک

 

__خدا__ بالای سر اوست. آنان نمی توانند بدون یک فرضیه ی کاذب، بدون یک دروغ زندگی

 

کنند. ولی دروغ ها کمک می کنند __ نوعی تسلی به شما می دهند. جویای تسلی و تسلیت یافتن

 

یعنی عقب مانده بودن. از این عقب ماندگی بیرون بیا و بالغ شو."

گزیده ای از کتاب "روح عصیانگر" سخنان اوشو در فوریه 1987

ترجمه محسن خاتمی

+ نوشته شده توسط yin o yang در و ساعت |

مقدمه

فیلم هامون در سال 1368 توسط آقای داریوش مهر

جویی فیلم ساز متفکر ساخته شد. و با نقش آفرینی

خسرو شکیبایی و بیتا فرهی یکی از پدیده های هنری

ماندگار شد .

این فیلم به عنوان یک پدیده هنری جایگاهی همیشگی

و خاص در هنر هفتم این کشور برای خود کسب کرد . لذا

بعد از گذشت چندین سال و پشت سر گذاشتن تحلیل

ها و نقد های مکرر، هنوز هم جای کنکاش و بازبینی و

باز تعریف دارد. فیلمی مثل هامون که محتوایی چند

پهلودارد مسئله شناخت دنیا دشواری و حتی امکان آن

رامطرح می کند و توانایی های تفسیری منتفد را به

شدید ترین وجهی به مبارز ه می خواند . این نوع فیلم

ها معمولا در پایان اکثراً سوالاتی را که در طول فیلم

مطرح شده بود بد ون جواب رها می کنند ولی این بی

پاسخی برای به چالش کشیدن مخاطب است تا برای

سوالاتی که مطرح می شود، به دنبال جواب باشد . لذا

نمی توان گفت : این نوع فیلم ها زير مجموعه یک سبک

یا ژانر هستند . چون اگر سبک و ژانر را روشي برای

تقسیم بندی فیلم جهت بهتر فهمیدن آن بدانیم این نوع

فیلم ها از روشهایی متفاوت برای ابراز مفاهیم خود

استفاده می کنند.

 

ژانر :ساختار ، موضوع خصوصیات یک فیلم را ژانر می گویند.

 

نوع و گونه فیلم سبک : روش ساخت فیلم یا دید فیلم به

موضوع است .

 

 

رئالیسم

فیلم های رئالیستی در سینما دو بخش عمده ی

فیلمهاهستند وبه فیلم های رئالیستی و اجتماعی

تقسیم می شوند، که ظهور هر کدام از این ها لازمه ی

زمان مشخصی است.

رئالیسم یا واقع گرایی به مثابه یک روش هنری قابل

تعمیم به بسیاری از آثار هنری- صرف نظر از سبک یا

اسلوب معین است. رئالیسم را در آثاری می توان

شناخت که هنرمند از سطح ظواهر عینی فراتر رفته ،

حقایقی از روابط گوناگون و یا انسان ها با یکدیگر و با

محیطشان را بیان می کند. و به طور کلی با موضوع

انسان چیست و چه می تواند بشود، درگیر می شود.

رئالیسم چون یک آموزه یا نظریه ی هدفمند در میانه ی

سده ی نوزدهم ، واکنشی در برابر خصلت آرمانی

کلاسی سیسم و خصلت ذهنی و تلقینی رومانتیسم

بود. واقع گرایی سده نوزدهم بر تفسیر همه جانبه ی

زندگی اجتماعی و تجسم دقیق سیمای زمانه تاکید می

کرد.

فیلم هامون از پنجره ی

رئالیسم

 

شخصیت

 

حمید هامون به عنوان نماینده یا نمادی از روشنفکران

ایرانی که یک واقعیت اجتماعی از نوع شهری آن است .

و درطول داستان از سطح ظواهر عینی فرا تر رفته و

 

حقایقی از بطن زندگی را بیان می کند، که در حالت

عادی یا دیده نمی شوند یا نادیده گرفته می شوند. در

فیلم هامون حمید هامون با سوالات زیادی روبروست.

انسان چیست ؟ چه می تواند بشود و چه شده است

وهزاران سوال کیفی دیگرکه معمولا د رجامعه بشری

بی جواب هستند. حمید هامون یک واقعیت است

واقعیتی که نادیده گرفته می شود و اين اتفاقی است

که دائما در حال تکرار است حمید هامون یکی از هزاران

هزارمتفکر است که میان سنت وتجدد بلا تکلیف بوده ودر

برزخ هستند .

 

فضا

 

تضاد بین سنت و تجدد فضایی، در فیلم بسیار عیان است و یکی از نمایه

های اصلی است. صحنه رد و بدل کردن کتابها بین هامون و مهشید در

واقع یکی ازهمین اشارات است. هامون از آن دسته روشنفکرانی است که

فهمیده نه سنت به طور مطلق خوب است ونه تجدد به طور مطلق، بلکه

وحدت راستین میان این دو است که ممکن است فرد ایرانی را از تجربه ا

ی از آن خود برخوردار کند. باید میان سنت و تجدد پلی زد، منتهی قبل ا

ز پرداختن به کار پل سازی باید بداند که کجا را به کجا وصل کند. باید

بداند که این سنتی که علم از آن دم میزند چیست ؟ کجاست ؟ چه

مشخصاتی دارد و در مورد طرف دیگر پل نیز، یعنی تجدد ، تمدن و

فرهنگ امروز او باید بداند که این تجدد و تمدن چیست ؟

 

چرا غرب پیشرفته است ؟ و چرا آسیا عقب مانده است ؟

فضای فیلم حتی اگر بدون دیالوگ باشد جدال تجدد و سنت در آن آشکار است .

حمید هامون، میان گذشته و آینده، درهمه جای فیلم

ظاهر می شود، از یقینی صحبت می کند که هنوز به آن

نرسیده است، از قطعیتی می گوید که شاید وجود

خارجی ندارد. گذشته در غالب رویاها و خوابهای حمید

هامون و آینده درکابوسهای او نیست فضاهایی از فیلم

فضایی انتزاعی می باشد یعنی واقعیت و حقیقت در هم

آمیخته است .

 

اکسپرسیونیسم به تقلید از جنبشی هنری که هدف آن

بیان نیروی مهار نا پذیرعاطفه انسان بود بعد از جنگ

جهانی اول در آلمان شروع شد.

 

اکسپرسیونیسم، تغییر گرایی شخصیت داستان که

کنترل رفتار خود را ندارد. چیزی در ماهیت شخصیت به

وجود می آید که باعث تغییر می شود و قادر نیست خود

و اوضاع را کنترل کند.

 

دکورها بزرگ و آدمها کوچک هستند دکورهای تاریک و

نورهای تیره اکسپرسیونیست ها واقعیّت خارجی دنیای

دور و بر را کنار می گذارند تا واقعیّت درونی را کشف

کنند. اکسپرسیونیسم مثل مکتب نئورئالیسم ایتالیا آینه

تمام نمای دغدغه ها، تشویش ها و امیدهای مردم یک

جامعه در یک دوره بود و با دگرگون شدن زمانه ( نازیها

که قدرت را بدست گرفتند ) کارکردش را از دست داد. در

سینما اکسپرسیونیسم نوع به شدت انتزاعی فیلم را به

دنبال داشت، با داستانهایی با مضامین پیچیده و با اغراق

در توصیف و شرح دادن.

 

چرا فیلم هامون را یک اثر اکسپرسیونیسم

بدانیم؟

 

شخصیت

حمید هامون قهرمان و شخصیت اصلی فیلم معمولا

کنترل رفتارش را ندارد و میل شدید تفسیر گرایی حمید

هامون و همسرش مهشید به وضوح دیده می شود.

و در جاهایی که هامون تنهاست در صحنه هایی از فیلم

کوچک بودن شخصیت در مقابل دنیا به چشم می خورد .

این فیلم اغلب دنیای معنا را به تصویر کشیده و دنیای

پیرامون را کمرنگ نشان می دهد. و در کل می توان گفت

این فیلم دغدغه قشری از جامعه را که معمولا همیشه

هستند ولی دیده نمی شوند پر رنگ کرده تا تشویش

ها، امیدواری و نا امیدی ها و ... یک جامعه را که حاصل

دگرگونی اجتماعی و فردی است به تصویر می کشد.

فضا

اکسپرسیونیست ها واقعیّت خارجی دنیای دور و بر را

کنار می گذارند تا واقعیّت درونی آن را کشف کنند.

ابزارشان برای این رویکرد در مورد همه چیز از طراحی

صحنه و لباس، شیوه ی بازی و فیلمنامه بود. سینمای

اکسپرسیونیست نوع به شدّت انتزاعی فیلم را به بار

آورد . اکسپرسیونیسم به طور کلی یعنی اغراق در

توصیف و شرح دادن داستان ها با مضامین پیچیده و

مرموز که عموما در شرایط بدی رخ می دهد . نور پردازی

با مایه های تیره و سایه های تیز و پر کنتراست. استفاده

از دکور های دفورمه و دارای زاویه های نوک تیز فضایی

در فیلم هامون نه تمامی مشخصه های

اکسپرسیونیستی ولی بیشتر آنها را داراست. نمی دانم

شاید هم درست نباشد که این فیلم را اکسپرسیونیست

دانست، ولی فیلمی چند پهلو یا چند لایه است. قتل

هامون به نظر من این قابلیت را دارد که از چند دریچه

مختلف آن را به ورطه انديشه بکشیم . نتایج حاصله را

درهم آمیزیم برای فهم بهتر فضاهای انتزاعی که رویاها و

خواب هامون بوده نور های تیره و سایه های تیز و

 

صحنه های انتزاعی مثل صحنه گفتگوی هامون و

 

رئيسش، اغراق در مورد وضعیت اجتماعی هامون، اغراق

در مورد علی عابدینی ودر نهايت مرموز بودن داستان

وپیچیدگی آن که شرایط بد هامون، مخاطب را در فضائی

اکسپرسیونیستی از نوع ایرانی شده اش قرار می دهد .

 

 

اثر هنری

یک اثر هنری مهم هم تاِئید کننده دارد،هم نقض کننده. هم مخالف دارد هم

موافق. لایه های متفاوتی در یک اثر هنری وجود دارد که برای فهم بهتر

باید ابتدا این لایه ها را جدا گانه درک کرد وسپس آنها را در کنار هم

قرار داد و به نتیجه گیری نهائی رسید، هر چند بعضاً لایه های درونی در

یک راستا نبوده وبا هم در تضاد هستند، اما اگردرعمق اندیشه شود، در

یک راستا قرار می گیرند و به همان مثل همیشگی که هر بی نظمی حاکیا

از نظمی است خواهیم رسید. اما این نظم با نظم مرسوم یک فرق فاحش

دارد و آن هم این است که این نظم بعد از یک هرج و مرج یا بهم

ریختگی یا در اثر یک ساختار شکنی به وجود آمده است. با زبان ساده

تر می توان گفت که نظمی مرسوم شکسته و تکه های پازل آن با روشی

نوین در کنار هم چیده شده است که با وجود ظاهربی نظمش باطنی منظم دارد .

 

اثر هنری هامون

 

فیلم هامون را میتوان طبق آنچه گفته شد یک اثر هنری

دانست. این فیلم از ابتدا تا امروز تائید کننده ها و نقض

کننده هائی داشته و خواهد داشت خاصییت چنین اثری

همین است و لايه های درونی و بيروني فیلم کاملا

حاکی از چیدمانهای بعد از به هم ریختگی می باشد .

 

چيد ماني که برای رسیدن به آن باید هامون (بیابان و

دشت ) خود را به امواج سپرد و در برابر مهشید (طلیعه

مهتاب ) بگستر اند تا به ... رسید ...دید ...شد .

 

 

ژانر یا ژانر های فیلم

 

فیلم هامون چند ژانر را در درون خود جای داده است .ژانر

عشقی و ژانر فلسفی که عمده ترین بخش فیلم را به

خود اختصاص داده اند و تقريبا از اول فیلم تا آخر به

موازات هم و شايد هم به شكل مکمل در فیلم مشهود

هستند. اما با جمع این دو ژانر اجتماعی، دید کلی تری

هم به فیلم پیدا می شود. یکی از مشخصه هایی که

این فیلم را برای مخاطب جذاب می کند، ریتم ژانرها،

مخصوصا ژانر فلسفی و عشقی آن است که هر دو به

موازات هم فراز و نشیب هایی را می گذرانند. به عنوان

مثال ریتم فلسفی فیلم با عشقی آن در زمان آشنائی

حمید هامون و مهشید با هم همخوانی دارند. زمانی

حمید هامون به عدم یقین میرسد که در زندگی عشقی

یا رابطه ی عشقی آنها نیز چنین بی اعتمادی به وجود

می آید .

 

ژانر اجتماعی

 

در ژانر اجتماعی شخصیت مهم است و پر رنگ می

شود. شخصیت یاقهرمان داستان در مرحله ای باید یک

انتخاب مهم و سرنوشت ساز انجام دهد. قهرمان معمولا

یک وسیله نقلیه شخصی دارد که یکی از مشخصه های

ژانر اجتماعی است. در ژانر اجتماعی شخصیت هدف

دارد و می خواهد در مقابل جامعه یا قوانین یا افرادی از

جامعه بایستاد. در ژانر اجتماعی معمولا تحول به وجود

می آید، اشخاص یا اجتماع متحول می شوند . در فیلم

هامون نیز حمید هامون در همه جای داستان پررنگ در

موقعیتهایی مختلف قرار دارد. مجبور است تصمیم بگیرد

واین تصمیم یقیناً در سر نوشت او بسیار موثر است.

حمید هامون هدفی دارد، که در واقع هدف و خواسته ی

مهم بشریت است، آرامش و زندگی در سایه عدالت. و د

رنهایت وقتی حمید هامون خود را به امواج خروشان دریا

می سپارد، متحول می شود . در رویاهایش دید او نسبت

به جهان و اطرافیان عوض می شود.

 

در این جا به نقد داستان هامون پرداخته می شود و چون داستان فیلم از

لایه های تو در تو تشكيل شده، برای جلو گیری از هم گسیختگی واز هم

پاشیدن شیرازه داستان، می توان در تحلیل داستان ابعاد و زاویه هایی

متفاوت ولی به صورت منسجم و یک پارچه دید و به بررسی تار و پود ا

استخوان بندی آن پرداخت.

 

داستان فیلم هامون

 

داستان فیلم هامون را از دو دیدگاه می توان دید و نقد

کرد. یکی این که حمید هامون را استعاره ای از یک

جامعه ایرانی دانست که از یک طرف در درون خودش

دچارکشمکش است واز طرفی با همسایگانش در تضاد

است و بعضا مورد تعرض همسایگان به صورت آشکار و

پنهان قرار می گیرد .

 

از دیدگاه دیگر حمید هامون فردی است ازیک طبقه

روشن فکر، هر چند نظر خود آقای مهر جویی بر این

است که منظور من یک فرد روشن فکر نیست، بلکه یک

فرد عادی است . اما المان ها یا کدهایی که از شخصیت

حمید هامون به مخاطب داده می شود نشان دهنده یک

روشنفکر سال 1368 ایران است. در داستان فیلم هامون

دیالوگ ها نقش اساسی را بازی می کنند . و بازی

بسیار هنرمندانه خسرو شكيبايي به مخاطب گستره دید

می دهد .

 

این داستان از لایه های مختلفی تشكيل شدهاست.

اتفاقا همین لایه لایه بودن باعث بحث انگیزی آن شده

است. هامون در یک نزاع خانوادگی و اجتماعی سعی

دارد ثبات و عدم ثبات بشر و جای پایش را به رخ بکشد .

هامون درگیر منیّت مثبت است وقالب داستان جدال بین

منیّت وعدم قطعیت است، وقتی منیّت ثابت نخواهد

شد .حمید هامون فردی است گرفتار بین واقعیت و

حقيقت، واقعیتی که هست و حقیقتی که او می خواهد

بسازد یا میبایستی می بود. و این چند گانگی یا چند

وجهی بودن سبب شده که داستان در قالب های

متفاوتی خود را نشان دهد، چه از نظر سبک وچه از نظر

ژانر.

 

اگر هم داستان را جدا از رویاهای حمید هامون در نظر

بگیریم یا این که در رویاهای حمید هامون اتفاق می افتاد

به این راحتی نمی توانست در قالبهای متفاوت جای

بگیرد. ویا اگر حمید هامون تمرکز فکری و رفتاری داشت

به راحتی نمیتوانست در قالب بندی های متفاوت قرار

بگیرد .

 

اسم قهرمان داستان هامون به معنی بیابان و دشت و

اسم مکمل زن قهرمان مهشید به معنی پرتو نور ماه یا

روشنایی مهتاب، مسلما تعمدی بوده ودر انتخاب این

اسم ها عمدی در کار بوده، روشنایی ماه در بیابان و

صحرا. معمولا در یک داستان سه چیز در بر قراری ارتباط

مخاطب با آن، نقش اساسی دارد :1- نام داستان، 2-

تیتراژوصحنه آغازین، 3-پایان داستان .

 

در مورد اسم این داستان قبلا صحبت شد.

 

تیتراژیاصحنه ی آغازین که با موسیقی باخ و بعد صدای

حمید هامون که می گوید خواب می بینم ودر این حال

حمید هامون از طرف دوربین میآید پشت به دریا و عده

ای که بعدها معلوم می شود چندتایی از آنها نقشهای

تاثیر گذار در داستان داشتند دور و بر حمید هستند.

ظاهراً کسانی هستند که رنگ لباسشان به صورت

تعمدی شخصیت آنها را می شناساند .

 

در این داستان دیالوگ ها در هر چه عمیق تر کردن

موضوع نقش بسزایی دارند . مثلا : جن بیا بیا ، نقش تو

فراموش نکن باید خیلی خوب توی حسّ بری. صحنه

خواب هامون بهترین شروع و معرفی بود که می توانست

از دور نشان دهنده نیات حمید هامون، که دچار به هم

ریختگی است، باشد. بعد با بیداری حمید هامون از

خواب، خانه ای خالی هست که حاکی از تنهایی حمید

هامون است و بعد ها معلوم می شود که متعلق به

دبیری وکیل و دوست خانوادگی حمید هامون است . رو

در روی او و خود دبیری که سرتا پا سفید پوشیده اند.

ورطه فلسفی داستان از آنجایی آغاز می شود که

کتابهای روی میز حمید هامون نشان داده می شود

( داستان پیامبران و کلیات، فرهنگ انجیل ، ترس و لرز،

عشق و ایمان ابراهیم .

 

و این جمله حمید هامون که : انسان از آن چیزی که

بسیار دوست میدارد خود را جدا می سازد و در اوج

خواستن نمی خواهد .

 

در اوج تمنا نمی خواهد. دوست می دارد، اما در عین

حال می خواهد که متنفر باشد. امیدوار است، اما

امیدواراست که امیدوار نباشد . همواره به یاد می آورد،

اما می خواهد فراموش کند. با این جملات است که می

توان فهمید حمید هامون چون دیگران از کنار یافته های

بشری نمی گذارد . که بعد ها در طول داستان نمونه های زیادی است که مصداق این موضوع است. از

درگیری های حمید هامون و دبیری نیز مشخص می شود

که هامون کنترل دقیقی برروی اعمال خود ندارد . بلا

فاصله پس از انجام کاری پشیمان می شود . همچنین،

اعترافات هامون در مورد خودش که چرا این قدر در برابر

ابراز قدرت ضعیفم، این ضعف من از کجاست ؟ از پدرم ،از

مادرم ، از وطنم ؟ از مهشید؟ این زیر سوال بردن به

نوعی همدردی مخاطب را با شخصیت بر می انگیزد. در

اینجا مخاطب به نوعی قهرمان را ضعیف می بیند اما یک

حس همدردی با او بر قرار میکند .

 

صحنه بعدی خانه هامون و مهشید است. دراینجا در واقع

مهشید معرفی می شود که زنی نقاش و از طبقه ای

مرفه است . بعد نزاع بین هامون و مهشید و این که

مهشید از نظر هامون یک بحران روحی را طی میکند . و

حالات و رفتار هایش طبیعی است. اما مهشید فکر می

کند از هامون متنفر است. تنفری که روزی عشق بوده و

در اینجا داستان یکی از مسائل فلسفی مهم دیگررا

مطرح می کند .

 

هامون : تو می خوای ، من اونی باشم که واقعا تو می

خوای من باشم ؟

اگر اونی باشم که تو می خوای پس دیگه من، من نیست . یعنی من خودم ۰نیستم .

اینجا منیّت من یا قهرمان داستان مطرح است . ولی

منیّتی که در آن هنوز من ثابت نشده است. منیّتی که

کماکان در تفسير است.

 

مهشید: هامون آره تو واقعا خودتی ؟ آدم دو سال پیشی

؟ تو آدمی هستی که من می شناختمت ؟ آره ؟ تو یعنی اصلا عوض نشدی ؟

د راین صحنه کاملا دو بعد داستان در کنارهم و تو در تو

مشاهده می شود. بعد فلسفی داستان با مطرح کردن

سوالات ذهنی بشر و دغدغه های اجتماعی

( رئالیستی ) آن. صحنه بعدی در جاده کاشان است.

هامون مشغول رانندگی است موسیقی باخ پخش می

شود و او گذشته زندگی خود ش را مرور می کند. در

اینجاست که نقش دکتر سماواتی کسی که در خواب

هامون به صورت دیوی می خواست اونواز بین ببره معلوم

میشه و گذشته زندگی خود شو مرور می کنه. البته

اینجا تفریحی که از خود میکنه به دکتر از خود یک

تصویری می سازد.

هامون : من درست ضد بابامم . من مرتب شلنگ تخته میاندازم ، ولی به

هیچ جایی نمی رسم دکتر، دارم فرو می روم، من دیگه به هیچی اعتماد

ندارم . دارم به هدر می روم این یعنی چه ؟

 

من یه موقعی فکر می کردم یه کسی می شوم ، ولی هیچ پخی نشدم ، چهل

و خورده ای از من گذشته ولی بد ترآويزانم، آویزان. اینها همه نشان

دهنده بهم ریختگی روحی درونی حمید هامون است که این آدم در

برزخی دست و پا می زند . و دکتر با این جمله که : این یه مورد استثنایی

نیست که قابل حل نباشد، می خواهد حالت هامون را یک حالت عادی که

در جامعه طبیعی است، نشان دهد .

 

وباز در همین صحنه:

 

صحبت مهشید با دکتر نشان می دهد که مهشید خود

نیز در یک دگریسی یا برزخی به مانند برزخ هامون است .

 

مهشید: از یک طرف میدانم خود خواهم ، جاه طلبم ، دلم

می خواهد یک کسی باشم ، ولی خودمو واسه این

مردم و این مملکت زیادی می بینم. این دو درشرایطی

قرار گرفتند که به جای پر کردن خلل های هم، برای هم

دیگر بار سنگینی شده اند .

 

و باز درهمین جاست که نحوه آشنایی مهشید وهامون نشان داده می شود .

ودر واقع اینجاست که نشان داده می شود چیزی که تا دیروز این دو را به

هم نزدیک کرده بود امروز باعث جدایی آنها شده است. عطش دانش

عطش فهمیدن زیاد، عطش اندیشه، و نیز شدت علاقه ی هامون به مهشید

در اینجا نمایان می شود. مرا تو بی سببی نیستی براستي صلت کدام

قصیده ای ، ای غزل ... و فیلم حالتی کاملا رئال به خود می گیرد .

آشنایی هامون و مهشید و رفتن به شاه عبدالعظیم و ...

 

گوشه هایی از زندگی هامون و مهشيد

و وقتی جریان مهندس عظیمی را دکتر به هامون می

گوید ، یکی از بیماران روانی این شعر را می خواند

آزمودم عقل دوراندیش را، بعد از این دیوانه سازم خویش را

صحنه ی بعدی

 

درگیری هامون و مهشید در پشت با م که منجر به آمدن

همسایه ها می شود. از این صحنه هم عدم کنترل روی

اعمال باعث می شود که هامون فردی غیر منطقی یا

عصبی جلوه کند .

 

صحنه مهم بعدی با صدای هامون شروع می شود .

 

چرا نمی توانم فراموشش کنم. مهشید را نشان می دهد که پابرهنه کنار استخر راه می رود و هامون و علی عابدینی در شبستان بقعه دیده می

 

شوند. از اینجاست که عقاید عابدینی، عارفی که فلسفه هم می داند، در داستان مطرح می شود .

 

هامون : چرا می گویند ابراهیم پدر ایمانم؟ چرا می گویند ابراهیم خلیل الله؟

علی جنون الهی.

علی : از نظر یونانی ها ایمان، جنون الهی بود . ایمان سر شار از عشق .

هامون : اینجا عشق؟ این پدری که عزیز ترین کس خودش را می کشد ؟ این عشقه ؟

با این دیالوگ می توان فهمید علی عابدینی به

آشفتگیی های هامون می افزاید . در واقع رابطه ی

هامون با سنت عرفان علی عا بدینی است و رابطه ی او

با تجدد فلسفه معاصر.

 

هامون در میان تجدّد وسنّت و اوهام و واقعیت به واسطه

روابط متفاوت و آشنایی با طرز فکرهای متفاوت، در بلا

تکلیفی دست وپا می زند .

 

و این صحنه و این تفکر با صحنه خواب هامون، همان جا

که در سرداب در حال جراحی او هستند و خودش هم در

کنار دیگران ایستاده و مشاهده می کند چگو نه اعضای

بدنش را از سینه اش بیرون می کشند تکمیل می شود .

 

همان مدتی که هامون از آن سخن می گوید .در حال

تقسیم است و منی دیگر نظاره گر و توئی که تفسیر

کرده (یعنی مهشید )در همان کابوس نشان داده میشود

که به دو صورت است همان طوری است که مهشید

اشاره میکند تو اونی نیستی که قبلا بودی .

صحنه بعدی صحنه بحث بین هامون و مدیر که اینجا دقیقا

رودر روی سنّت وتجدد به تصویر کشیده می شود. سنّتی

که از نظر تقوای هامون کپک زده است و تجدّدی که از

نظر هامون انسانها را مثل یک مشت سوسک و مورچه

تو مرداب تکنیک اسیر می کند .

 

وسئوال کلیدی بشر: معنویت چه شد. به سر عشق چه آمد .

 

میتوان گفت قسمت عمده فیلم حول محور این دیالوگ پر

معنا می چرخد .

 

در خانه دبیری نیز زندگی هامون از زاویه ای دیگر بایک

دید عادی با زبان دبیری اشاره می شود .

 

گرفتاری تو می دونی چیه.

 

اینه که پاتو از گلیم خودت بیرون گذاشتی. گول طبقه ی

بالا رو خوردی. ای دا نشمند هوشمند. گول یک بوروژوای

پست پول پرست فاسدی را خوردی می خواستی پول دار شوی خودت را فروختی، خودتو.

 

و دیدگاه هامون . نود درصدش از فرط عشق بود . مهشید دختر خوبی بود

با فک و فامیلش فرق می کرد.

 

صحنه ی بعدی د ردادگاه اتفاق میافتد. دادگاه یکی از

صحنه هایی است که دو باره هامون از اوهام بیرون

جسته و مجبوربود در واقعیات باشد، ولی این واقعیت همان چیزی است که باعث می شود هامون دوباره و

خیلی زود به اوهام خود برگردد، چون د ر این دنیا هیچ

ساز موافقی با خود نمی شنود . حتی حرفهای وکیل و

دوستش هم بر خلاف آنچه هست که او می خواهد و

این خود باعث نشربحران های فردی و فرار هامون می

شود. فضایی است کاملاً رئال و ژانر اجتماعی به دور از

فلسفه و فضای خیالی هامون از دادگاه بیرون می رود و

باز اجباراً پناه می برد به دنیایی خیالی و اسطوره ای که

در این دنیا برای خودش ساختهاست. علی عابدینی

 

ای علی عابدینی ، ای بچه محل صمیمی ،استاد من، آثار من،

چرا باز غیبت زد ؟ کی بود؟ هشت سال پیش بود یا

شاید ده سال پیش بود که یکهو غیبت زد . نمی دانم

برای چی؟ و جالب اینجاست که خود علی عابدینی

مجنون است و گمشده ای دارد . یا بر خلاف ظاهر آرامی

که از او نشان داده می شود او خود دغدغه ای در دل اما

پنهان دارد.

 

هامون : تو هنوز هم خوش بینی ؟

 

علی : امیدوار ،بد بخت ، نا امید ... چه فرقی می کند . از

ما گذشته .

 

صحنه بعدی فروش دستگاه هاست، که به نظر میرسد

برای به تصویر کشیدن بصر دیگر زندگی هامون بوده

یعنی برای نشان دادن بصر رئال داستان ولی صحنه

موفقی نبوده.

 

 

و انتهای صحنه وخامت حال هامون. منم، آری منم که این گونه تلقی می

کردیم که اینک زایش من از پس دردی چهل ساله در نگرانی این نیمروز

هفته در دامان تو که اطمینان است وپذیرش است که نوازش بخشش است.

 

صحنه بعد هم در مطب دکتر و هامون می خواهد نا توانی خود در انجام

کار را با مایه گذاشتن از جانش جبران کند و این باعث می شود هامون

به گذشته و کودکی خود برگردد و شاید به گونه ای این تردیدها و نا توانی

ها را در کودکی می جوید اما هنوز هم تعلق خاطر او به سنت ها که

شاخص ترین آنها عزاداری حسینی است به چشم می خورد به گونه ای

شاید هم می توان گفت از خود گریه ی دیروز برای یافتن آرامش حال یا

بی واسطه یا با واسطه ای مثل علی عابدینی استفاده می کند.

 

صحنه بعد هم خانه مادر مهشید اتفاق می افتد که با پیشنهاد مادر مهشید به

هامون برای خرید زندگی دخترش از دیدگاه او و خرید عشق هامون از

دیدگاه خودش وباز در این صحنه هامون تعادل خود را از دست داده و

مرز بین افکارش و واقعیت اجتماعی را گم می کند و با این کار خودش

 

را گناهکار جلوه می دهد. هامون از دنیایی با مادر مهشید حرف می زند

 

که او هیچ اطلاعی از آن ندارد. و این اشتباه هامون است نه مادر مهشید.

او